تبليغاتX
..:: نقاب ::..

-

 
 


|
چه سخت است رنج رفتن و چه کم است امید ماندن...          (محمد)

 

بدون شک این آخرین نقاب است ...



|
حیرت وبژگی دلهای بیدار است . آن کس که از عظمت ها روی برتافته است ،هرگز جرعه های هوشیاری زدای مستی خیز را نخواهد نوشید. شب پره ها هرگز خیره نمی شوند . هجوم نور آنان را متوقف نمی کند و چشم هایشان هرگز پرواز نورانی زیباییها را به بند نمی کشد. بیهوده ترین کار دعوت خفاشان به سرچشمه های نور است . با هیچ سحری نمی توان بند از دل شب پره ها گشود و جامی از زلال نور برسر سفره ادراک آنان گذاشت. آن کس که چشم برهیمنه و شکوه کوهساران باز کند دلش از دست خواهد رفت. عشق محصول مستقیم حیرت است و حیرت ، همسایه ی از خود بریدن ، اوج گرفتن و بال در بال پرواز دوختن...

 



|

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .
پایان



|

جاده ها همه سبز است برای رفتن واندیشه هایم سبزتر برای ماندن. دلتنگی ام آنقدر گلوگیر است که نفس هام را به سختی فرو می برم و هر چه دارم دراین لحظه بین رفتن و ماندن جای می گیرد. می خواهم بمانم. صد حنجره آشنا صدایم می کنند و... اما نمی خواهم بشنوم.حس رفتن مرا به جلو

می راند. 



|
هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آنگاه که دلت تنگ من است

بهترین شعر  مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

و بدان که دل من با توست

                                              و همین نزدیکی ست !



|

من ، محمد ، زاده ی خردادم . هفت روز گذشته بود که از پنجره ی خرداد چشم به دنیایی بی رحم گشودم ... اما برای من خرداد یعنی رفتن ، یعنی باور کردن درد ، یعنی پذیرفتن اندوه .

خزداد یعنی فصل افول شادی ، یعنی مردن و بی رمق حیات ادامه دادن . خرداد فصل بارش باران اشک از آسمان خون گرفتهی چشمانم .ماه محرومیت دلم از هرم زندگی.

نفرین بر تو ای خرداد! نفرین بر تو که با ارمغان ماتم جز گریه نثارم نمی کنی! نفرین بر تو و آمدنت . آه خرداد ! هر بار که می آیی ناباوریها به قلبم چنگ می اندازد ، غصه دلم را تسخیر می کند و اندوه فاتح وجودم می شود . حال باز هم خواهی آمد ؟

چگونه می آیی که از شرم آمدنت بهمن یخ می زند ، اسفند بر آتش گداخته می شود . دیگر برایم نه فروردین معنا میشود و نه مهری می تابد.

من فروردینی پیش رو نخواهم داشت...ولی باز خواهم خواند. از ترانه های غم انگیز بهاری. ترانه هایی که سالهاست با گوشم آشناست و آنها را در سینه دارم. شاید این ترانه ها همان نغمه های بلبلان خسته‌ از قفس پریده ای هستند که در غم دوری بهار سروده شده اند . بهاری که به یغما رفت...

هرگز نمی بخشمت...

 



|
روزنه های متروک آفتاب ، به هجوم سایه های سکوت با بهتی غریب خیره مانده اند ، بعد از غروب ِ تمامی خورشید در سینه تمامی خاک ، اینک به مذبح خاطره ها آمده اند ، نا تمام و گسسته ، این سبزینه پوشان بی ریا ، تماس آن دست های گرم درد آشنا بودند ، امروز چون نیلوفران زخمی ، اندام نازکشان را بر شانه ی دیوار های خانه رها کرده اند و انگشت های زخمی شان به تن بلورین حبابهای خاطره می آویزد . و اینک نقش نیمه جان صبوری بر شانه های خسته طاقت است که به مذبح بیقراری می رود...

زمان  -  نقـــاب



|
ثانیه ها از خویشتن می گریزند و زمان در عبور کسالت بار خود در تنفس مسلول ، ساعت ها خویشتن را مردود می یابد . در کوچه های خلوت حادثه ، سیاهی بر شانه ی دیوار ها پنجه می ساید و ذره های ناب آفتاب در انزوای دردناک خود به سوی روزنه های غربت پای می کشند. از پشت پنجره های نیمه باز خاطره چشم های خیره ی زمان به راه مانده است ، به راهی که پایانش در وسعتی ناپیدا و آسمانی محو می شود ، تپش های مشتاق تمنّا ، نفسهای تازه ی عشق در کوچه باغ های غربت خویش با بغضی غریبانه به روز های رفته می اندیشد ، به التهاب خاموش کبیر ، به خطبه های ناتمام نمازهای عشق ، به سجده های طولانی صداقت ، به واژه های آشنای سوگند...

 



|
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته ...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته ؟ ... نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟ که شاید هم

به جرم آن ، غریبی و جدایی هست ؟...

 

 

 



|
              سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد

                                       ندانستم که سگ خون می خورد خونخوار می گردد...

 

 

 



|
وقتی آسمان می گیرد دنیا به اندازه ی من خالی می شود . کاش می دانستم اشک های آسمان از فراق کیست...

نقــــــــــــــــــــــــــــــــاب



|

من اين‌جايم
در حصار تنگ و طلائي اطاقم
در گير با ثانيه ها
در جنگ با دقايق
فتح ساعت‌ها
تا كي بايد اين‌جا بمانم
در تعليق اين زمان
در سردرگمي باغ توقّع
شانه‌هاي من تحمّل اين بار را ندارد

من كه

بجاي مانده از يك اسطوره
يادآور يك ستاره
قرباني خاطرات او
يك بيچاره


من كه

فرزند قرن‌ها
فرزند صبر
بزرگ شده‌ي گريه
همه به صداقت من خنديدند
سادگي مرا تحقير كردند
دشنام ثانيه‌ها
تمسخر دقايق
كنايه‌ي ساعت‌ها
و من همچنان اين‌جايم در حصار تنگ و طلائي اطاق..



|

دلم خسته و پر درد است ٬هزاران بار بيشتر از گذشته.

بار الهي !

 چگونه بر اين همه درد پيروز شوم.چگونه مي توانم خودم را از بند هر ناپاكي پاك سازم.

چگونه مي توانم عشقي را كه سالها دل پر دردم را همراهي مي كند كنار بگذارم و به سوي وجود پاك و زيباي تو بيايم .چرا كه تو اي خدايم مرا به حال خود گذاشته اي و اين عقل حقير و خالي از

انديشه من نمي تواند كمال پر جلال تو را در خود جاي دهد.

خدايا!

نمي خواهم بگويم كه عشق من به محبوب زميني ام سياه است ولي مي دانم كه عشق او مرا به نابودي مي كشاند.

خدايا!

صداي دلم را كه هر شب در تاريكي ها فرياد مي كشد بشنو كه تنهايم .ندارم كسي را در اين دنياي فاني كه زندگي در آن مانند جان دادن در هر ثانيه از آن است.

خدايا !

بگير از آن كه مي گيرد مهرش را از دلم و ميزند بر جان من تازيانه هاي بي مهر و محبتي را.

خدايا !

او نيز تنهاست و اين شايد به خيال من است . ولي خدايا اين خيال مرا هيچ وقت تنها مگذار كه نكند

برود به بي راهي ها.تو خود بهتر مي داني كه تكيه گاهش نزد خودت است پس بي تكيه گاه و بي پناهش مگذار.

بار الهي!

هستي ام را از من بگير تا آخرين لحظه اسارتم در سيم خاردار هاي اين زمان ٬ولي حتي براي لحظه اي مگذار اسير قلبم احساس اسارت كند.

 

 

                                                                                                                              

    

                                                                                                                        



|

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است....

با ريشه چه می کنيد ؟

گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده ای. پرواز را علامت ممنوع می زنی.....

با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد ؟

گيرم که می زتيد ؛ گيرم که می بريد ؛ گيرم که می کشيد .....

با رويش نا گزير جوانه چه می کنيد.....  ؟



|

هر شب

 
 
به وصله‌هاي لبخندم خرده مگير، پنچه فولايدن خاطرات هر لحظه قلبم را ميخراشد
و من به درد لبخند ميزنم

هر شب
آیینه ای از رویا
در برابر دیدگانم
هر شب
تو در آینه لبخند می زنی
هر صبح
خرده های خوابم را جمع می کنم
تکه های آینه را در مشت پنهان می کنم
تکه های آینه تکه های خنده است
هر روز
به خرده های رویا در مشت
به تو و سپیده دم سلام می کنم
هر صبح
آفتاب آینه را می شکند
هر روز
تو در آیینه ای شکسته با منی...

 {راوی قصه-کاش می شد اشک را تهدید کرد}



|
براستی چقدر خداوندگار ما زیباست با آن پیراهن ارغوانی که دوشیزه ی انسان پوشیده است .اکنون انجیل را می توان با تفسیر خورد . اکنون می توان سفره ی سینا را با ته - چین تورات تزئین داد و کنار هر استکان بوسه‌‌، یک قندان لب گذاشت ، اکنون می توان گلهای داوودی را شنید و کبکبه ی کوکبها را متوجه شد. اکنون می توان تا اعماق عشق جستجو کرد. و تا منتهی الیه آفرینش دراز کشید. اکنون می توان بر گنبد های عشق ایستاد و اذان اشتیاق سرداد . تو احساس می کنی مثل گناهی در بازوان رحمت به خواب رفته ای . و رودخانهی خداوند از چمن های الوهی می گذرد . در سلسله جبال ابدیت ، کولاک بنهایت ادامه دارد.

دیشب تمام جاده ها را برف سبز گرفت . دیشب فرشتگان تازه به دنیا آمده را در چشمه های تسنیم می شستند . دیشبآنقدر خدا بارید که کاجهای بلند مشیت در خواب فرو رفتند . انگار کوهستان ها طنین بلبل اند . انگار دشت ها رمه ی تجلی اند. انگار آبادی ها را همین الآن با الماس شسته اند . انگار کوه دست در گردن آسمان انداخته است تا در گوش شکوفه ها چیزی بگوید.



|