تبليغاتX
..:: نقاب ::..

من ، محمد ، زاده ی خردادم . هفت روز گذشته بود که از پنجره ی خرداد چشم به دنیایی بی رحم گشودم ... اما برای من خرداد یعنی رفتن ، یعنی باور کردن درد ، یعنی پذیرفتن اندوه .

خزداد یعنی فصل افول شادی ، یعنی مردن و بی رمق حیات ادامه دادن . خرداد فصل بارش باران اشک از آسمان خون گرفتهی چشمانم .ماه محرومیت دلم از هرم زندگی.

نفرین بر تو ای خرداد! نفرین بر تو که با ارمغان ماتم جز گریه نثارم نمی کنی! نفرین بر تو و آمدنت . آه خرداد ! هر بار که می آیی ناباوریها به قلبم چنگ می اندازد ، غصه دلم را تسخیر می کند و اندوه فاتح وجودم می شود . حال باز هم خواهی آمد ؟

چگونه می آیی که از شرم آمدنت بهمن یخ می زند ، اسفند بر آتش گداخته می شود . دیگر برایم نه فروردین معنا میشود و نه مهری می تابد.

من فروردینی پیش رو نخواهم داشت...ولی باز خواهم خواند. از ترانه های غم انگیز بهاری. ترانه هایی که سالهاست با گوشم آشناست و آنها را در سینه دارم. شاید این ترانه ها همان نغمه های بلبلان خسته‌ از قفس پریده ای هستند که در غم دوری بهار سروده شده اند . بهاری که به یغما رفت...

هرگز نمی بخشمت...

 



|
روزنه های متروک آفتاب ، به هجوم سایه های سکوت با بهتی غریب خیره مانده اند ، بعد از غروب ِ تمامی خورشید در سینه تمامی خاک ، اینک به مذبح خاطره ها آمده اند ، نا تمام و گسسته ، این سبزینه پوشان بی ریا ، تماس آن دست های گرم درد آشنا بودند ، امروز چون نیلوفران زخمی ، اندام نازکشان را بر شانه ی دیوار های خانه رها کرده اند و انگشت های زخمی شان به تن بلورین حبابهای خاطره می آویزد . و اینک نقش نیمه جان صبوری بر شانه های خسته طاقت است که به مذبح بیقراری می رود...

زمان  -  نقـــاب



|
ثانیه ها از خویشتن می گریزند و زمان در عبور کسالت بار خود در تنفس مسلول ، ساعت ها خویشتن را مردود می یابد . در کوچه های خلوت حادثه ، سیاهی بر شانه ی دیوار ها پنجه می ساید و ذره های ناب آفتاب در انزوای دردناک خود به سوی روزنه های غربت پای می کشند. از پشت پنجره های نیمه باز خاطره چشم های خیره ی زمان به راه مانده است ، به راهی که پایانش در وسعتی ناپیدا و آسمانی محو می شود ، تپش های مشتاق تمنّا ، نفسهای تازه ی عشق در کوچه باغ های غربت خویش با بغضی غریبانه به روز های رفته می اندیشد ، به التهاب خاموش کبیر ، به خطبه های ناتمام نمازهای عشق ، به سجده های طولانی صداقت ، به واژه های آشنای سوگند...

 



|