گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است....
با ريشه چه می کنيد ؟
گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده ای. پرواز را علامت ممنوع می زنی.....
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد ؟
گيرم که می زتيد ؛ گيرم که می بريد ؛ گيرم که می کشيد .....
با رويش نا گزير جوانه چه می کنيد..... ؟
هر شب
آیینه ای از رویا
در برابر دیدگانم
هر شب
تو در آینه لبخند می زنی
هر صبح
خرده های خوابم را جمع می کنم
تکه های آینه را در مشت پنهان می کنم
تکه های آینه تکه های خنده است
هر روز
به خرده های رویا در مشت
به تو و سپیده دم سلام می کنم
هر صبح
آفتاب آینه را می شکند
هر روز
تو در آیینه ای شکسته با منی...
{راوی قصه-کاش می شد اشک را تهدید کرد}
لعنت به تو ای که غوغا میکنی
نفرین به تو ای که رسوا میکنی
سرو افتاده به خاکم میکنی
عشق من را تو پریشان میکنی
رفتنم را تو پنهان میکنی
گفته هایم را نمایان میکنی
عاشق درمانده را
رنجور و نالان میکنی
آنکه عاشق پیشه است را
تو هراسان میکنی
از: نغمه های تنهایی من
چه اکسیری در این عشق موجود است که با درد مینویسد... عشق...
چقدر درد با تو زیباست..............
دمی دیگر تا صبح نمانده...
-
ديد مأموری زنی را توی راه «کو همیگفت ای خدا و ای اله»
-
تو کجايی تا شوم من همسرت وقت خواب آيد بگيرم در برت
-
تاپ پوشم بهر تو با استريچ جای می نوشم به همراهت سنايچ
-
پا دهد، صندل برايت پا کنم تا خودم را در دل تو جا کنم
-
زانتيايت را بشويم روز و شب داخلش بنشينم از درب عقب
-
در جلو آنکه نشيند، آن تويی در حقيقت صاحب فرمان تويی
-
گر تو گويی، شال بر سر مینهم گر تو خواهی، موی را فر میدهم
-
موی سر مش میزنم از بهر تو يکسره حتی به وقت قهر تو
-
از برای تست کوته آستين پاچهی شلوار من هم همچنين
-
غير يککيلو النگو توی دست پای من بهر تو پر خلخال هست
-
بهر تو مالم به صورت نيوهآ يک گرم، يا دو گرم ... يا اينهوا !
-
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام تا که بوی گل بگيرد هر کجام
-
میروم حمام گرم کوی تو میزنم سشوار، رو در روی تو
-
گر که حتی مو نباشد بر سرم من کلهگيس از دبی فوراً خورم!
-
ای فدايت ريمل و بيگودیام وی فدايت لنز و عينک دودیام
-
من برای تست گر «روژ» میزنم گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!
-
از برای تست اين روژ گونهام ورنه بهر غير، ديگر گونهام
-
خاک پای تست خط چشم من تا درآيد چشم هر مرد خفن
-
لاک ناخنهام ناز شست تو ناخن مصنوعیام در دست تو
-
بهترينها را پزم بهر غذا پيتزا و شينسل و لازانيا
-
با دسر بعدش پذيرايی کنم همرهش يک استکان چايی کنم
-
ای به قربان تو هر چه باکلاس میشوم خوشتيپ بهرت از اساس
-
بهر تو تيپ جوادی میزنم گر نجواهی، تيپ عادی میزنم
-
«گر که گويی اين کنم يا آن کنم» من دقيقاً ای عزيز آنسان کنم
-
من برايت میشوم اِند ِمرام گر که باشد سايهی تو مستدام
-
کاش میشد من ببينم رويکت واکنم گلسر، زنم بر مويکت
-
***
-
گفت مأمورش که: ای زن، کات کن! کمتر از اين خلق عالم مات کن
-
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟ حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
-
بوی کفر آيد ز کل جملههات اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!
-
تيپ تو بوی تساهل میدهد نفس آدم را کمی هل میدهد
-
حرفهای تو خلاف عفت است بدتر از ایميل و يکصد تا چت است!
-
آنچه کلاً عرض کردی، نارواست «مفسدٌ فی العرض» بودن هم خطاست
-
با خدايت مثل آدم حرف زن گر که قادر نيستی، اصلاً نرن!
-
از خدا چی چی تصور میکنی کاين چنين با او تغيير میکنی؟
-
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست جای مانتو کوته سرکار نيست!
-
بايد آموزی کمی علم کلام حق همين باشد که گويم، والسلام!
-
چون به پايان آمدش مأمور حرف از خجالت آب شد زن مثل برف
-
گفت: ای مأمور، حالم زار شد از مرام خود دلم بيزار شد
-
حرف تو هر چند توی خال زد در نگاهم ليک ضدّ حال زد
-
از سخنهای تو من دپرس شدم گر طلا بودم دوباره مس شدم
-
من پشيمان گشتم از ايمان خود میروم اکنون به کفرستان خود
-
بعد از اين ريلکس میگردم دگر کاملاً برعکس میگردم دگر
-
پس سر خود را گرفت و گشت دور با دلی آشفته و چشمی نمور
-
***
-
ناگهان در توی ره، مأمور را تلفن همراه آمد در صدا
-
يک نفر در پشت خط از راه دور گفت با مأمور: کای مرد غيور
-
اين چه برخوردی است که مورد پرد؟ مردهشور اين طرز ارشادت برد!
-
از چه زن را ول نمودی در فراق؟ أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
-
تو برای وصله کردن آمدی نی برای مثله کردن آمدی
-
ما برون را بنگريم و قال را منتها يکخوردهای هم حال را
-
اين زنی که تو چنين پراندیاش فاسد و فاسق پس آنگه خواندیاش
-
هيچ میدانی که خيلی زود زود او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
-
اين فضای اجتماع حاليه گر چه هر چه بستهترتر(!) عاليه
-
مصلحت میباشد اما بعد از اين باز گردد يککمی ماند چين
-
پس به محض قطع اين تلفن بدو دامن زن را بگير و گو مرو
-
( دامنش را گر گرفتی در مسير در حد شرعيش اما تو بگير! )
-
رفت مأمور از پی زن با دليل گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
-
ديد زن را در خيابان صفا رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!
-
بعد از اينها ترک قيل و قال کن با خدا هر طور خواهی حال کن
-
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش هر چه میخواهد دل تنگت بپوش!
اگر روزی دلت خواست گريه کنی به من بگو. قول نميدهم بتوانم بخندانمت.
اما می توانم با تو گريه کنم.
اگر روزی خواستی از اينجا بروی ، نترس. به من بگو. قول نميدهم تو را از رفتن باز دارم.
ولی من هم می توانم با تو بيايم.
اگر روزی نخواستی صدای کسی را بشنوی ، به من بگو.
قول می دهم سکوت کنم.
اما اگر روزی صدايم کردی و پاسخی نشنيدی ، زود بيا و مرا ببين.
شايد اين منم که به تسلای تو نياز دارم

دیشب تمام جاده ها را برف سبز گرفت . دیشب فرشتگان تازه به دنیا آمده را در چشمه های تسنیم می شستند . دیشبآنقدر خدا بارید که کاجهای بلند مشیت در خواب فرو رفتند . انگار کوهستان ها طنین بلبل اند . انگار دشت ها رمه ی تجلی اند. انگار آبادی ها را همین الآن با الماس شسته اند . انگار کوه دست در گردن آسمان انداخته است تا در گوش شکوفه ها چیزی بگوید.
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمنک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت

سرانجام در کوچه ی بلاگفا ، پلاک تنهایی ، کلبه ای کوچک بنا کردم با نقابی بر چهره .
کلبه ی من اینجاست تنهایم مگزارید...
محمد
